تبليغاتX
دانستنیها
مختلف از همه جا

" کریم خان زند "

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: "چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!"
خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:36  توسط کیانوش ولی نژاد | 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:33  توسط کیانوش ولی نژاد | 

بر زندگي ام رنگ غم و خاطره زد

             

                 چشمان مرا به چشم هايش گره زد

                    

                           او رفت ، ولي نه طبق قانون وداع

                            

                              يك بار فقط به شيشه پنجره زد !

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:56  توسط کیانوش ولی نژاد | 

ابو محمد الیاس بن یوسف نظامی استاد بزرگ در داستان سرایی و یکی از ستونهای استوار شعر فارسی است.

                                                                                   

تولدش را بین 530 تا 540 هجری دانسته اندو وفاتش را نیز بین 598 تا 619 بیان شده (614 بیشتر به حقیقت نزدیک است) سه زن اختیار کرده و هر سه پیش از او مرده اند. شاید زیبا و جوان نیز بوده اند که از آنها با عنوان عروس در اقبالنامه یاد کرده:
مـــرا طالـــعی طرفه است از سخن ..................... که چـــون نـــو کـــنم داستــان کهن
در آن عیـــــد کان شـکر افشان کنم ..................... عـــروســـی شــکر خنده قربان کنم
چـــو حــلوای شــیرین همی ساختم ..................... ز حـــلوا گـــری خـــانـــه پرداختم
چـــو گنج لـیـلـی کـــشیدم حصـــار ..................... دگـــر گـــوهــری کردم آن جا نثار
کنون نیز چون شـد عروسی به سر ..................... بــه رضـوان سپــردم عروسی دگر
نـــدانم که بــــا داغ چندین عــروس ..................... چـــه گـــونه کنم قصه روم و روس
محمد، فرزند نظامی، از همسر اولش بوده است و تا روزگار جونی او، و حتی در دربار ملک عزالدین همراه با کتاب اقبالنامه او را میبینیم و این در حالی است که نظامی دوران کهولت را میگذراند و شاید بی همسر است. زادگاهش «گنجه» بوده است . نظامي در کل دوران زندگی خود به جز سفری کوتاه تا سی فرسنگی گنجه، در گنجه ساکن بوده است . وی علاوه بر پنج گنج یا خمسه (مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، اسکندر نامه (شامل شرفنامه و اقبالنامه) دیوانی از قصیده ها و غزلها نیز داشته است. حکیم نظامی گنجوی در دیباچه خسرو و شیرین ماجرای شیرینی حکایت میکند که ضمن اشتمال بر لطایف گوناگون ادبی و اخلاقی می تواند در شناخت کلی این منظومه چراغ هدایت باشد. این ماجرا با ابیات زیر و با عنوان «عزرانگیزی در نظم کتاب» آغاز میشود:
در آن دوران که مـن در بسته بودم ............... ســخن بـــا آسمــان پیوسته بودم
گـهی برج کواکب مـــی بـــریـــدم ............... گــهی ستـــر مـــلایـک می دریدم
یــگانــه دوسـتی بـــودم خـدایـــی ............... بــه صد دل کرده با جان آشنــایـی
تعصب را کـمر بربسته چون شیـــر ............... شده بر من شپر بر خصم شمشیر
در دو بیت اول، نظامی اشاره می کند که در دوران سرودن این منظومه مدتی خلوت گزیده و با براق همت به آسمان رفته و به سر چشمه سخنان آسمانی رسیده و با ستارگان معانی دیدار کرده و حجاب از جمال مستوران حریم قدس برداشته و آنچه از لطایف و حقایق عالم علوی در یافته در پرده داستان خسرو و شیرین به نظم در آورده است. این سخن یادآور روایت «ویلیام بلیک» شاعر و نقاش کشف و شهودی انگلیسی در قرن هجده از کار شاعر است که گفت: شاعر ابتدا به آسمان می رود و آنجا با حقایق فارغ از صورت دیدار میکند و در بازگشت، عالم محسوس را برای بیان آنچه نا محسوس و نا گفتنی است به عاریت میگیرد، و بدین نگاه «خسرو و شیرین» را باید یک داستان آسمانی دانست که به زبان زمین و زمینیان بیان شده است.
در دو بیت بعد، نظامی تعریفی از دوستی حقیقی بدست داده که بر مبنای آن اولأ دوستی تنها در پیوند با خدا و عالم جان و دل میسّر است، و گر نه آن دوستی که با آب و گل آمیخته است همچون آب و گل بی وفاست و روی در دشمنی دارد:
دوستیی کـــان ز تویی و منی است ............... نسبت آن دوستی از دشمنی است

مخزن الاسرار
ثانیأ نشان دوست حقیقی آن است که در کنار دوست بایستد و هنگام خطر او را در چتر حمایت خود گیرد و به تعبیر مولانا خود را برای دوست در غوغا افکند.
باری، نظامی در ادامه داستان میگوید که اینچنین دوستی شب هنگام حلقه بر در زد و چون در باز کردم و به درون آمد. دیدمش سرگران و برافروخته و با من در عتاب و خطاب که: ای سلطان سخن و ای جهاندار معانی،- (اشعار این قسمت را در ادامه عزرانیزی در نظم کتاب در منظومه خسرو و شیرین بخوانید (یا اگه خواستین من تایپش کنم یا یکی دیگه این زحمت رو بکشه) - تو را چه شده است که پس از سالها خلوت و چله نشینی و پس از روزه دراز چند ساله از سخن و قلم، اکنون خواهی که روزه خود را به استخوان مرده ای بگشایی و پس از آن گنج توحید ومعرفت و اسرار حکمت که در «مخزن الاسرار» مردمان را هدیه کردی اینک به نظم قصه مغان و آتش پرستان پرداخته ای، تو را خشتر آنکه همچنان در توحید زنی و آوازه دیرین و ورق پیشین را بدین حرف سیاه در نپیچی، و چنین مس بی بها را در جامعه زرافشان شعر خویش نپوشی و گنج سخنت را چون گنج قارون همسنگ خاک نکنی و گرنه صرافان سخن و غواصان معانی دلت را به مردگس و فسردگی منسوب کنند، اگر چه زندخوانان زردشتی ترا زنده دل خوانند و ثنا گویند. چون این سخنان عتاب آلود و گفتار تلخ و شور بشنیدم، هیچ ترشرویی نکردم بلکه از شیرین کاری شیرین دلبند نکته ای چند در گوش آن دوست فروخواندم و از آن پرنیان هفت رنگ که می بافتم، نقش هایی عجیب بدو نمودم. چون آن یار با فرهنگ و صاحب سنگ چنان نقش های ارژنگ بدید، همچون نقش بر سنگ خاموش ماند. گفتم اکنون که گوشه ابرویی از آن شاهد شهر آشوب بر تو باز نمودم و دانستی که در پرده این حکایت چه حوران بهشتی و مستوران آسمانی پنهانند زبانت کجاست که احسنت و آفرین بگویی و حمد و ثنایی بخوانی. آن دوست که از حال تندی و آشفتگی بازگشته و آرام و خاموش شده بود، در مقام تسلیم و ارادت گفت:« زهی مرد که تویی، من غلام توام و زبانم تا ابد وقف ثنای توست، اما:
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند ............... که در اندیشهه اوصاف تو حیران بودم

سعدی
چون آن طعام شیرین در کام من نهادی از کمال شیرینی، زبان خود نیز با آن فرو بردم و خاموش شدم.»
نظامی با نقل این ماجرا در آغاز داستان خوانندگان را هشیار میکند که مانند آن دوست این داستان را قصه مغان و آتش پرستان تصور نکنند، بلکه در پرده این داستان، عروسی را بجویند که پرورده جان نظامی است و به دعای مستجاب او سخت مبارک روی و فرخنده فال است:
عروسی را که پروردم به جانش ............... مبــارک روی گــردان در جهانش
و این منظومه را چون زبور آسمانی داود که پیامبر عشق است به آواز خوش بخوانند که نظامی را جبریل و پیامبر عقل و عشق خوانده اند:
آن خوش سخنی که وقت تحویل ............... پیـــغمبر عـــقل راســـت جــبریل
چـــو او نــــیِ خامــــه پــرنوا کرد ............... نـــــه گنبد چـــرخ پـــــر صـدا کرد
مـــن کـــان هنـــری همـای دیدم ............... چــــون ســــایه به بـــال او پریدم

هلالی

موضوع اصلی در داستان خسرو و شیرین همان در دانه عشق است که غوّاصان آسمانی چون حافظ براي صید آن سر در بحر معانی فرو برده اند:
عشق در دانه است و من غوّاص و دریا میکده .............. ســـر فرو بردم در اینـــجا تا کجا ســــــر بـرکنم و نظامی در پی آن گوهر سر به داستان خسرو و شیرین فرو برده و در دانه را در صدف داستان عرضه کرده است:
جـــهـان عشق است و دیگر زرق سازی ............. هـــمـــــه بـــــازی اسـت الّا عشق بازی
فلک جـــــز عشق مــــحــــرابی نــــــدارد ............. جـــهان بـــی خاک عـــشق آبـــی ندارد
غـــلام عـــشق شو اندیشه این اســـت ............. هــمه صاحبدلان را پیشــه ایـــن اســت
دلی کــز عشق خــالی شـد فسردست ............. گرش صد جان بود بی عشق مرده ست
مــبـیــن در عقل کان سلطان جان است ............. قـــدم در عشق نــه کان جان جان است
ز ســـوز عشق خوشتـر در جهان نیست ............. که بـــی او گـــل نخندید، ابــــر نگریست
طبـــایع جـــز کشش کـــــاری نـــــدارنـــد ............. حـــکیمـــان این کشش را عشق خوانند
گــــر انــــدیــــشـــه کنـــی از راه بـــینش ............. بــــه عــشـــق اســـت ایستاده آفرینش
چـــو من بـــی عشق خود را جان ندیدم ............. دلـــی بـــفروختــــم جــــانـــــی خـریدم
کـــمــــر بستم به عشق این داسـ-تان را ............. صــــلای عشــــق در دادم جـــهــــان را
پس خسرو و شیرین از نگاه نظامی صلای عشق است، و عشق میوۀ شجرۀ معرفت و بلبل سدرة المنتهای مخزن الاسرار است که بر عرش دانایی و بینایی تکیه زده است:
این محبت خود نتیجه دانش است ............. کی گزافه بر چنین تختی نشست

مولانا
و نظامی خود نیز بدین نکته در اسکندر نامه اشاره میکند:
ســـوی مخزن آوردم اول بــــسـیچ ............. که سستی نکردم در این کار هیج
وز او چـرب و شـیــرینی انـــگیختم ............. به شیـــــرین و خـــسرو درآمیختم
در این چشم انداز، خسرو و شیرین همان لطایف توحیدی و اخلاقی مخزن الاسرار است که هم در متن حکایت و هم در گوشه و کنار آن همه جا حضور دارد و توان گفت که مخزن الاسرار دعوت نامه ای به بزم خسروانی عشق است که آنجا نکیسا و باربد در پردهای «راست» و «عشق» درمان «فراق» را به آهنگ «عراق» می نوازند:
قولی که درعراق است درمان این فراق است ............. بـــی قول دلــــبری تـــــو، آخر بـــگو کــــجایی

دیوان شمس
عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت ............. به آهنـــگ عراقی گام بــرداشت
نسیم دوســــت می یابد دماغم ............. خـــیال گنج مـــی بیند چــــراغم

خسرو و شیرین .

نظامی هر چند به اقتضای نقل حکایت خسرو و شیرین که داستانی نیمه تاریخی است تعبیرات عاشقانه را با عشق مجازی هم آهنگ کرده، اما در گوشه و کنار نشانه هایی از عشق حقیقی می دهد و شعرش به سخن عاشقان جمال کبریا نزدیک می شود و نشان می دهد که این عشق مجازی کوکب هدایتی به سوی آن عشق حقیقی است: از جمله در مناظرۀ میان خسرو و فرهاد آنچه فرهاد در اوصاف ساکنان کوی عشق آورده با توصیفی که بعدها نظامی در صفت عشق مجنون (در لیلی و مجنون) آورده و با آنچه مولانا در مثنوی و دیوان شمس در احوال عاشقان جمال مطلق سروده هم آهنگ است:
نخستین بـــــار گفـتش از کجــایــــی ................. بگفت از دار مــــلـــک آشـــنــــایــــی
بگفت آنـــجا به صنعت در چه کوشند ................. بگفت انــــدُه خرنــــد و جـان فروشند
بگفتا جـــان فـــروشی از ادب نیست ................. بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفتا دل ز مـــهرش کـــی کنـی پاک ................. بگفت آنـــگه که بـاشم خفته بر خاک
بگفتا گــــر خـــرامی در ســـــرایـــش ................. بگفت انـــــدازم ایــــن ســر زیر پایش
بگفتا گـــر بخواهــد هــــر چــــه داری ................. بگفت ایــــن از خــــدا خواهم به زاری
بگفتا گــــر به ســـر یــــابیش خشنود ................. بگفت از گــــردن ایــــن دام افکنم زود
بگفتا رو صـبـــــوری کــــن در ایـن درد ................. بگفت از جــــان صبوری چون توان کرد
میبینیم که همه نشانه های عشق از سراندازی و جانبازی و فداکردن همه چیز در راه معشوق و خریدن اندوه عشق به قیمت جان و غیره، همه در عشق حقیقی و مجازی مشترک است، الّا آنکه در عشق حقیقی این معانی بسیار عمیق تر و جاندارتر می شود.
در آغاز عشق فرهاد نیز نظامی احساسات و احوال عاشق را چنان بیان میکند که مولانا در عشق عاشق صدر جهان و خود او در عشق مجنون:
چو دل در عشق شیرین بست فرهاد ................. بـــــرآورد از وجــودش عـشــق فــریاد
بــه سختی مـــی گذشتش روزگاری ................. نـــمی آمــــد ز دستش هیچ کــــاری
نـــه از خـــارش غــــم دامـــن دریـدن ................. نـــه از تیــغش هــــراس ســـر بریدن
غــــمش دامـن گرفته، او به غم شاد ................. چـــــو گنجی کـــز خــــرابی گردد آباد
گـــرفته عشق شیریـــن را در آغـوش ................. شــــده پیوند فــــرهادش فـــــراموش
چــــو بــــردی نـام آن معشوق چالاک ................. زدی بــــر یـــــاد او صد بـوسه بر خاک
گـــهی با آهـــوان خـــلـــوت گــزیـدی ................. گــهــی در مــــوکــــب مــوران دویدی
اگر تـــیری بــه چشمش در نشستی ................. ز مـــدهوشی مـــژه بـــر هم نبستی
نـــشاطی کـــز غــــم یـارش جدا کرد ................. بــه صد قهر آن نشاط از خود جدا کرد
اگــــــر در نـــور و گــر در نـــار دیـــدی ................. نشــــان هجــــر و وصـل یـــار دیـــدی
چنـــان با اختیــــار یـــــار در ســـاخت ................. کــــه از خود یـــار خود را باز نشناخت
لطایفی که نظامی در این داستان در احوال عشق آورده به قدری گسترده و عمیق است که می توان کتابها در موردش نوشت و همچنین چون نظامی نخستین شاعری است که در آثار خود به تفصیل از موسیقی سخن رانده و به تعبیر حافظ قول ساقی و مطرب و فتوای دف و نی را تفسیر کرده است. به همین دلیل در این مقالت ما به نقش موسیقی در عشق از نظر نظامی بسنده میکنیم.
موسیقی در چشم نظامی هم صلای عشق است و هم دلاله وصال؛ رمزی است بین عاشق و معشوق که در میان جمع بی آنکه رقیبان دریابند پیام آنها را به یکدیگر می رساند تا جایی که عاشق و معشوق از پرده بیرون آیند و بی زحمت مطربان با یکدیگر سخن گویند.
نظامی در آستانه وصال خسرو و شیرین بزمی ترتیب می دهد و نکیسا و باربد را به ترتیب بر درگاه شیرین و خسرو مینشاند. نکیسا احوال شیرین را در پرده «راست» می نوازد و می خواند و باربر شور عشق خسرو را در پردۀ «عشق» و «نوا» به مضراب می نوازد. سخن را شیرین آغاز میکند، چنانکه در عرفان معشوق آغازگر عشق است و در آیت معروف «یحبهم و یحبونه» اشارتی بدین معنی رفته است. شیرین قبل از اجرای موسیقی با نکیسا صحبتی دارد و او را در انتخاب لحن مناسب یاری می دهد:
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست .................. فـــرو خواند این غـزل در پردۀ راست
مــــخسب ای دیــــدۀ دولـت زمانی .................. مـــگر از خـــوشدلی یـــابی نشانی
بــــرآ از کــــوه صبـــــر ای صبح امید .................. دلم را چشم روشن کن به خورشید
میبینیم که از همان آغاز، سخن از پایان میرود که شادی وصال است. این شادی به هزار خون جگر بدست می آید و به قول حافظ:
نازها زان نرگس مستـانه اش باید کشید .................. این دل شوریده گر آن جعد سنبل بایدش
خورشید وصال از پشت کوه پرشکوه صبر می دمد و چشم عاشق شب تا صبح به انتظار نشسته را روشن می کند. پیام پرده «راست» این است که زنهار مخسبی تا به شادی حقیقی برسی و از خوشدلی نشانی یابی، و این همان نصیحت است که نظامی در آغاز مخزن الاسرار آورده است:
دست بـــرآور ز میـــان چاره جوی .................. این غــم دل را دل غمخواره جوی
غم مخور البته که غمخوار هست .................. گردن غـــم بشکن اگر یـار هست
باربد در لحن «عراق» باز تاب احساس خسرو را بیان می کند و باز نکیسا پاسخ می دهد و بدین ترتیب گفتگویی میان عاشق و معشوق بر قرار می شود. در این گفتگوها که هر یک در گوشه ای از دستگاههای موسیقی ایرانی ادا می شود، نظامی نکات و لطایف بسیار درج کرده که شرح آن مقالتی جدا می طلبد، فی الجمله به تدریج کار عشق بالا می گیرد تا آنجا که نکیسا از قول شیرین می گوید:
به هــر سختی که تا اکنون نمودم .................. چـــو لحن مـــطربان در پــرده بودم
کنــون در پـــردۀ خون خواهم افتاد .................. چو برق از پرده بیرون خواهم افتاد
سخن تــــا چند گویم بــــا خیـالت .................. بــــرون رانــــم جنیبت بـــا جمالم
عشق با خیال یعنی تصویری از معشوق آغاز می شود آن تصویر آدمی را بر سر راه طلب می گذارد همچون شهزادگان شهروز و بهروز و افروز که به دیدن نقشی از دختر پادشاه چین در قلعه هوشربا راهی چین شدند تا از خیال به جمال رسیدند:
خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد .................. جمالش می فــــرستد در خیــــال مــــــا نــــــماینده
موسیقی پرده های صبر را می درد و عاشق را بی تاب میکند که از پرده بیرون آید و از خیال به جمال برسد:
نی حـریف هر که از یاری برید .................. پرده هایش پرده های ما درید

مولانا
بدین سان نکیسا شوق و آرزوی شیرین را برای خروج از پردۀ خیال به گوش خسرو می رساند و خسرو از شنیدن این خبر به جوش می آید و باربر درگوشه «زیرافکن» آبی بر آتش خسرو می ریزد و از قول خسرو زبان به عذر خواهی می گشاید و شآن عاشقی را به تمام و کمال ادا میکند که:
بـــبخشای ای صنــــم بر ـعذر خواهی .................. کــــه صــــد عــــذر آورد در هر گناهی
گــــر از حکم تــــو روزی ســـرکشیدم .................. بــــسی زهــــر پشیمـــانی چـــشیم
مـــنم عــاشق مرا غم سازگار اسـت .................. تو معشوقی تو را با غم چه کار است
تـــو بـــر مـــن تـــا توانی ناز می ساز .................. کـــه تــــا جانم بـــرآید می کشم نــاز
مـــــرا گـــــر روز و روزی رفـــت بـر باد .................. تــــو را هـــــم روز روز از روز بــــه بـاد
شیرین از شنیدن این سخنان چنان به فریاد می آید که خسرو را نیز به فریاد و فغان می آورد و دو عاشق پرده های موسیقی را رها می کنند و از پردۀ خیمه بیرون می جهند:
حالی درون پــرده بسی فتنه می رود .................. تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنند

حافظ
در اینجاست که شغل میانجیگری موسیقی به پایان می رسد و عاشق و معشوق به واسطه با هم سخن میگویند؛ اینجا «جامه دران» وصال است:
چـــو شـــاهنشه شنید آواز شیرین .................. رسیـلی* کرد و شد دمساز شیرین
در آن پرده که شیرین ساختی ساز .................. همـــاهنـــگیش کـــردی شه به آواز
از ایــــن ســــو مـــه ترانه برکشیده .................. وز آن ســــو شــــاه پیراهن دریـــده
چــــو از سوز دو عاشق آه برخاست .................. صــــداع مــــطــربان از راه بر خاست
پیراهن دریدن شرط وصال است و آن هنگامی است که نفس عاشق از راه بر خیزد و دعوت معشوق که میگفت:«دع نفسک و تعال» (نفس بگذار و نزد من آی) درست می آید:
میـــان ما به جز این پیرهن نخواهد بود .................. وگر حجاب شــــود تا به داــمنش بدرم
پـــیراهـن مــــی بدرم دمبـــدم از غایت شوق .................. که وجودم همه او گشت و «من» این پیرهنم

سعدی
من شدم عریان ز تن او از خیال .................. می خـرامم در نهایت الوصال

مولانا
درس نهایی عشق در خسرو و شیرین و در سخن همه عارفان همین پیرهن دریدن و عریان شدن از تعیّنات نفسانی است، زهی پیرهن دریدن که هزار نیکنامی در اوست!
خواهم شد به بستان چون غنچه با دل تنگ .................. و آنـــجا به نیکنـــامی پـــیـراهنــــی دریـــدن

حافظ.

عشق ابدي



آفاق يك كنيز زيباروي قفقازي بود كه حاكم دربند بعنوان تحفه به نظامي بخشيده بود. نظامي درآن هنگام در عنفوان جواني بود، و چونكه طلبه بود، منظومة مخزن‌الاسرار را سروده بود، كه عموما رنگ و بوي سخنان يك پير خردمند وكارديده را ميداد و سراسرش پند و اندرز حكيمانه بود. درهمان جواني هم بود كه نظامي به لقبِ «حكيم» ملقب گرديد. ولي اين كنيز زيباروي كه آفاق نام داشت، به يكباره فكر نظامي را تغييير داد و اورا به سرودن داستانهاي عشقي كشاند، و داستان زيباي خسرو و شيرين را آغاز كرد. در جايجاي منظومة دلكش خسرو وشيرين، نقش پاي آفاق را به وضوح ميتوانيم ببينيم. يكجا درسبب سرودن اين منظومه چنين گويد:
مرا چون هاتف دل بود دمساز | برآورد از درونِ سينه آواز
كه برخيز اي نظامي زود! دير است | فلك بدمهر و دنيا زودسير است
بهاري نو برآر از چشمة نوش | سخن را حله‌هاي تازه درپوش
نصحتهاي هاتف چون شنيدم | چو هاتف روي در خلوت كشيدم
در آن خلوت كه دل دريا است آنجا | همه سرچشمه‌ها آنجا است آنجا
نهادم تكيه‌گاه افسانه‌ئي را | بهشتي كردم آتشخانه‌ئي را
چو شد نقاش اين بتخانه دستم | جز آرايش بر او نقشي نبستم
هوس پختم به شيرين رستگاري | هوسناكانِ غم را غمگساري
چنان نقش هوس بستم بر او پاك | كه جان از خواندنش گردد هوسناك
مرا جز عشق برنايد شعاري | مبادم تا زيم جز عشق كاري
غلام عشق شو كانديشه اين است | همه صاحبدلان را پيشه اين است
جهان عشق است و ديگر زرق‌سازي | همه بازي است غير از عشقبازي
كسي كازعشق شدخالي فسرده است | گرش صدجان بُوَد بيعشق مرده است
ز سوز عشق خوشتر درجهان نيست | كه بي او گل نخنديد ابر نگريست
مبين در دل كه او سلطان جان است | قدم در عشق نه كاو جان جان است
چو من بي عشق خود را جان نديدم | دلي بفروختم جاني خريدم
ز عشق «آفاق» را پردود كردم | خرد را ديده خواب‌آلود كردم
كمر بستم به عشق آن داستان را | صلاي عشق در دادم جهان را
در آن مدت كه من در بسته بودم | سخن با آسمان پيوسته بودم
يگانه دوستي بودم خدائي | به صد دل كرده با من آشنائي
شبي در هم شده چون حلقة زر | به نَقره نَقره زد بر حلقة در
درآمد سرگرفته سرگرفته | عتابي چند با من در گرفته
كه احسنت اي سخندان معاني | كه در مُلكِ سخن صاحب‌قراني
درِ توحيد زن كآوازه داري | چرا رسمِ مغان را تازه داري؟
سخن دانان دلت را مرده دانند | اگر چه زندخوانان زنده خوانند
ز شور آوردنِ آن تلخ گفتار | ترشروئي نكردم هيچ در كار
ز شيرين كاريِ شيريِ دلبند | فروخواندم به گوشش نكته‌ئي چند
ازآن ديبا كه ميبستم طرازش | نمودم نقشهاي دلنوازش
چو صاحبسنگ ديد آن نقش ارژنگ | فروماند ازسخن چون نقش بر سنگ
اما بتِ قفقازيِ او مهماني زودسفر بود و عمرش وفا نكرد و پيش ازآنكه نظامي منظومة خسرو و شيرين را به پايان رسانده باشد، از اين سراي فاني رخت سفر بربست، ونظامي را به سوگ نشاند. او براي اين بتِ زيبا مرثيه‌ئي نسرود، زيرا كه نميخواست كسي از راز عشق آتشينش به آفاق بوئي ببرد. ولي وقتي داستان خسرو وشيرين را به پايان مي‌رَسانَد، و زمان آن فرا ميرسد كه شيرينِ زيبا و دلرُبا در اوج زيبائي جان به جان آفرين تسليم كند، نظامي چنان است كه گوئي بربالينِ نعش شيرين ايستاده و به او مينگرد و در مرگ او جهاني اندوه را با خود دارد. او درآن لحظات پيكر بي‌جانِ آفاق را دربرابر ديدگان خويش مجسم ميكند و چنين ميسُرايد:
تو كاز عبرت به اين افسانه ماني | چه پنداري مگر افسانه خواني
در اين افسانه شرط است اشك راندن | گلابي تلخ برشيرين فشاندن
به حكمِ آنكه آن كم زندگاني | چو گل برباد شد روز جواني
سبكرو چون بتِ قبچاقِ من بود | گمان افتاد خود كآفاق من بود
همايون پيكري نغز و خردمند | فرستاده به من داراي دربند
پرندش دِرع و از دِرع آهنين‌تر | قباش از پيرهي تنگ‌آستين‌تر
سران را گوش برمالش نهاده | مرا در همسري بالش نهاده
چو تركان گشت سوي كوچ محتاج | به تركي داد رختم را به تاراج
نظامي هيچگاه عشق آتشينش به آفاق را فراموش نكرد، در هرفرصتي به كنايه يا اشاره از اين دلبرِ جانانه يادي برزبان راند و در منظومه‌هايش ويرا جاودانه ساخت. در اواخر عمرش كه منظومة اسكندرنامه را به پايان رساند، در ياد عشرتِ روزها و شبهائي كه در كنار آفاق گذرانده بود، چنين سرود:
چه فرخ كسي كاو به هنگام دي | نهد پيش خويش آتش و مرغ و مي
بتي نارپستان به چنگ آورَد | كه در نارِ بُستان شكست آورَد
ازآن ناربُن تا به گاهِ بهار | گهي نار گيرد كهي آبِ نار
برون آرَد آنگه سر از كنجِ كاخ | كه آرد برون سر شكوفه زشاخ
جهان تازه گردد چو خرم بهشت | شود خوب صحرا و بيغولـه زشت
بگيرد سر زلف آن دِل‌سِتان | واز آنجا خرامد سوي بوستان
گل‌آگين كند چشمة قند را | به شادي گذارد دمي چند را
در اواخر داستان اسكندرنامه باز يادِ عشق خود به آفاق را در داستاني زيبا با عنوان عشق ارشميدسِ حكيم به يك نازنيني كه هدية اسكندر به او بود، چنين بيان ميكند:
چو صياد را آهو آمد به دست | نشد سير ازآن آهوي شيرمست
بدان ترك چيني چنان دل سپرد | كه هندوي غم رختش ازخانه بُرد
ولي اين شاديِ ارشميدس چندان ديرپا نبود و معشوق زيبايش به سراي ديگر شتافت تا او را با تمام غمها تنها بگذارد. باز دراينجا اين نظامي است كه رخت ارشميدس را برتن كرده است.
گلِ سرخ بر دامنِ خاك ريخت | سُراينده بلبل ز بستان گريخت
فرو خورد خاك آن پري‌زاده را | چنان چون پريزادگان باده را
و درپايان، بتِ خويشتن را با بتِ ارشميدس مقايسه كرده چنين آه برميدارد:
فلك پيشتر زاين كه آزاده بود | ازاين بِه كنيزي مرا داده بود
پياده نهاده رخش ماه را | فرس طرح كرده بسي شاه را
خجسته گلي خون من خورد او | به جز من نه كس در جهان مُرد او
چو چشمِ مرا چشمة نوش كرد | ز چشم منش چشم بد دور كرد
رباينده چرخ آنچنانش ربود | كه گوئي كه تابود هرگز نبود
به خشنودي‌ئي كآن مرا بود ازاو | چه گويم؟ خدا باد خشنود ازاو
و درجاي ديگر به ياد آفاق چين گويد كه همينكه داستان خسرو وشيرين را به پايان رساندم، بتي زيبا را ازدست دادم
چو سوداي شيرين بپرداختم | زصورتگري خانه پرداختم
اما بازيِ شگفت روزگار را ببينيم:
شهر گنجه كه اقامتگاه دائمي نظامي بود، در زمان صفوي به دست تركان مهاجم ويران گرديد، و بعدها درآن حوالي شهري ديگر به همين نام بنا شد. آرامگاه نظامي نيز قرنها متروك ماند و به ويراني و فراموشي گرائيد. پس از جنگ جهاني دوم، دولت آذربايجان تصميم به بزرگداشت نظامي گرفت، و برآن شد كه بارگاهش را تجديد بنا كند. ادارة باستانشناسيِ شوروي در تلاش براي يافتن جسد نظامي به‌كاوش پرداخت. در اين كاوش جسد يك زن نوجوان از زير خاك بيرون آمد. در ادامة كاوش جسد مردي نيز يافت شد كه يقين كردند ازآنِ نظامي است. هردو جسد را در صندوق ويژه‌ئي نهادند و به جاي مطمئني انتقال دادند تا بعد از بناي آرامگاه آن را دوباره دفن كنند. جرياناتي پيش آمد كه بناي آرامگاه را به تعويق افكند، و صندوق حاويِ دوجسد چندبار جابجا شد. سرانجام وقتي آرامگاه آماده شد و صندوق را آورده گشودند، ديدند كه نقل و انتقال صندوق سبب شده كه استخوانهاي دو جسد در هم آميخته شود، به گونه‌ئي كه جداسازيِ آنها ممكن نبود. پس تصميم گرفتند كه هردو جسد را با هم در يك گور دفن كنند. به اين ترتيب نظامي و آفاق پس از يك فراق نهصدساله دوباره به هم پيوستند، و دست در آغوش يكديگر آرميدند.

مخزن الاسرار نظامي


همه میدانند که همه باغها را خزانی است و به گفته حافظ
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل ............. بــنال بلبل بیدل که جای فــریاد است
و به تعبیر نظامی:
چه خوش باغی است باغ زندگانی ............. گـــر ایــمن بـــــود از بـــاد خـــزانی
از آن ســـرد آمــــد این کــاخ دلاویز ............. کــه چون جا گرم کردی گویدت خیز

خسرو و شیرین
ولی یه باغی هست که همیشه سرسبزه و خزانی به دنبال نداره باغی که گلستان سعدی، گلشن راز شیخ محمود و حدیقه الحقیقه سنایی شرح اون باغه و باغی که مخزن السرار نظامی به تفسیر گزارشی از اون باغه. این باغ محور اصلی ادبیات ایران و جهان است و اصل این باغ در دل ماست از این رو این مقالت رو با نام باغ دل دنبال می کنیم. نظامی در آغاز مخزن الاسرار داستان سفر خود را بدان باغ چنین حکایت کرده است: شبی در خلوت بودم که :
هــاتف خلوت به من آواز داد ............. وام چنان کن که توان باز داد
اولین شرط رفتن به او باغ اینه که با خودمون خلوت کنیم و به قولی یه قراری هم با خودمون بزاریم
اون هاتف یاسروش گفت که تا کی غصه عالم رو میخوری، یه غم خوار پیدا کن که غم هاتو بخوره :
دســت بـــرآور ز میان چــاره جوی ............. ایــن غم دل را دل غمخواره جوی
غم مخور البته که غمخوار هست ............. گــردن غــم بشکن اگر یار هست
... و در انتظار عقل عاقبت اندیش مباش که تا نقد چهل سال را از تو نستاند تو را به عقد او در نیاورد:
یـــار کــنون بـایدت افسون مخوان ............. درس چهل سالگی اکنون مخوان
طبع که بـــا عقل به دلالگ است ............. منتظر نقــد چـهل سـالگی است
یاری بجوی نقد که با دیدارش شاد و خرم شوی و در صحبتش به باغ بری و از غم برهی که گفته اند «لقاء الخلیل شفاء العلیل» دیدار دوست شفای بیمار است:
بی نفسی را که زبون غم است ............. یــاری یـاریان مددی محکم است

مخزن الاسرار
... و آن یار شاهزاده ای است از پیوند غریب که پدرش آسمان و مادرش زمین است و خطبه خلافت و سلطنت آسمان و زمین را به نام او خوانده اند و او کسی نیست جز دل:
چون مـــلـــک العــرش جهان آفرید ............. مــمـــلــکت صـــورت جــــان آفـرید
داد به تـــرتــیـــب ادب ریــــزشــی ............. صـــورت و جـان را به هم آمیزشی
زیـــن دو هــم آغـوش دل آمد پدید ............. آن خـــلفــی کـاو به خلافت رسید
دل که بر او خطبه سلطانی است ............. اکـدش جسمانی و روحانی است
دســت در آویــــز به فــتــــراک دل ............. آب تــــو بـاشد که شوی خاک دل

مخزن الاسرار
دل اگر این مهــره آب و گل است ............. خر هم از اقبال تو صاحبدل است
وقتی که سخن دل شنیدم چراغ فکرتم بر افروخت و
در تـــــک آن راه دو مـــنـــزل شــدم ............. تـــا بــــه یکی تـــک به در دل شدم
حلقه زدم گفت در این وقت کیست ............. گــفتم اگـــر بـــــار دهی آدمــیست
پیشروان پرده برانداختند ............. پــرده ترکیب در انداختند
از اونجای که اونجا عالم ترکیب نیست و عالم وحدته گفتند ترکیبت رو بزار بیرون بیا تو

خاص ترین محرم آن در شدم ............. گفـت درون آی درون تر شدم
بــــارگـــهی دیـــدم افـــروخته ............. چــــشم بد از دیدن آن دوخته
در اون حریم دیدم که سلطان دل بر زین آن مرکب سرخ رنگ نشسته و اعضای دیگر به رنگهای زرد و سیاه و سپید در پیش او ره ادب ایستاده اند و
آن همه پروانه و دل شمع بود ............. جمله پـــراکنده و دل جمع بود
پـس دل با من گفت که:
دل به زبان گفت که ای بی زبان ............. مرغ طــلـــب بگذر از ایــن آشیان
و سیمرغ دل در جهان دیگری است که هم در توست و هم از تو بیرون است از این معنا به شگفت آمدم و خضرت دل را به خوجگی بر گزیدم و گوش ادب راحلقه کش بندگی او ساختم و مجنون وار آرزوی کردم که:
گوش ادبم به گوشمالی ............. از حلــقه او مبـــاد خالی

لیلی و مجنون
و از آن خواجه ریاضت پذیر گشتم و گفتم:
گــوش مــا گیر و بـدان مجلس کشان ............. کز رحیقت سر خوشند آن می کشان

مثنوی
و خواجه دل به مصداق سخن شیخ محمود که گفت»
کسی مرد تمام است کز تمامی ............. کنــد بـــا خواجــگی کـــار غلامی

گلشن راز
زنار خدمت مرا بر میان بست و:
گشت چو من بی ادبی را غلام ............. آن ادب آمــــوز مــــرا کـــــرد رام

مخزن الاسرار

نظامي به شاگردي دل رفت و سحرگاهي آن خواجه دست مرا بگرفت و از مصر زليخا پناه عالم كه چاه يوسف جانهاست بيرون آورد

روزي از ايــن مـــصر زلــيـخا پناه ................... يوسفيي كرد و برون شد ز چاه

مخزن الاسرار

و برد به باغي كه باغهاي طبيعت همه عكس و خيال اوست:

بـاغها و سبــزه ها در عين جان ................ در برون عكسش چو بر آب روان

آن خيــال بــاغ بـــاشــد انــد آب.................. كــه كند از طلف آن آب اضطراب

مثنوي

در آن باغ خارخار غصه دو عالم را از دلم بيرون كردند و به گفته سعدي«... گل از خارم برآوردند و خار از پاي و پاي از گل ...» و آنجا هر يك از گلها لطيفه هستي خويش را بر من نثار كردند:

لاله دل خويش به جانم سپرد ................... گل كــمر خود بــه ميانم سپرد

مخزن الاسرار

و من گل به گل و شاخ به شاخ از شتاب پيش مي رفتم:

تا علم عشق به جايي رسيد .................كــز طرفي بـــوي وفايي رسيد

مخزن الاسرار

بو وفا اين خوشترين عطر عالم هستي همان نسيم باد نوروزي است كه از كوي يار مي آيد. زهي نسيم كه چراغ دل را به جاي خاموش كردن برمي فروزد و زهي باد كه سفينه جان را به جاي حركت سكون ميبخشد . آن نسيم سخنگوي با من گفت كه اينجا منزلگاه معشوق و حرم امن و امان و حماي عزت است و به قول سعدي كه گفت:

شــب و روز رفــت بــايــد قدم رونـــدگان را .................... چو به مؤمني رسيدي دگرت سفر نباشد

از عماري سلوك فرود آي كه سفر به پايان رسيده است.

زيــــر زمــيــن ريخـــت عمـــاريم را ...................... تــــك بـــه صبـــا داد ســـواريـــم را

گفت فـــرود آي و زخـــود دم مــزن ...................... ور نــــه فــــرود آرمت از خويش تن

من كه بر آن آب چو كشتي شدم ...................... ســـاكن از آن بــاد بهشتي شدم

آب روان بـــــــود فـــــــرود آمــــــدم ...................... تشنـه زبـــــان بـــر لــــب رود آمدم

مخزن الاسرار

اينجا نظامي وصف زيبايي از باغ ميكنه كه هوش از سر آدم مي پره و براي اينكه كوتاه تر بشه خود اشعار رو نمي نويسم ولي حتما در مخزن السرار در قسمت «خلوت اول در پروش دل» بخوانيد

پس تشنه و مشتاق بر چشمه اي فرود آمدم كه خضر همتاي آن را در گنبد خضراي فلك به خواب نديده، سمنزارش خوابگاه بيداران و نرگس بيدارش بيننده را در خواب مي كرد. در آن باغ نور و نسيم و سايه و آفتاب و آب و خاك و سبزه و جويبار همه از لطيفه هوش و شراب جان سرمست بودند و سرود مي خواندند كه:

ما سميعيم و بصيريم و هُشيم ...................... با شما نا محرمان ما خامشيم

مثنوي

سايه گاه لب بر لب آفتاب نهاده از زبان او سخن مي گفت و مي دانست كه:

سايــه گـر از وي نشاني مي دهد ...................... شمس هر دم نور جاني مي دهد

مثنوي

و گاه دست در دست نور با جنبش درختان بر طرف جوي مي رقصيد و گاه چون دست تمنا از شمشاد شمايل پرست به سوي لاله دراز مي شد. آب سجده كنان تسبيح مي گفت و ريگ از آن تسبيح جان تازه مي يافت. سوسن يك روزه چون مسيحا در مهد به گفتار آمده و چون صبح از قصه موسي و اعجاز دست سپيد او حكايت ميگفت. قمري و بلبل شعر مي خواندند و قافيه مي گفتند و ياسمن و گل قافله دلها را به يك جا مي ربودند و :

خــواست پريدن چمن از چابكي ...................... خواست چكيدن سمن از نازكي

مخزن الاسرا

و تمامي باغ چون زورقي در بحر لطافت سير مي كرد و آسمان لاجوردين در پس گلهاي سرخ و زرد گويي پنجره اي بود كه از زورق به دريا مي نگريست. آسمان كه از برگ ترنج سبزتر مي نمود نازنج خورشيد را به نشان حريف جويي در دست گرفته و در ميدان سبزي و خرمي هماورد مي طلبيد و در آن بهار سرمدي به فتواي مرغان چمن و منشور نويسان باغ زاغ هجران و غراب زمستان را به شاخي بر شاخي به دار آويختند تا چون باغ طبيعت عيش ربيعش به طيش خريف بدل نشود.

در چنین باغی که خارش از گل لطیفتر و گلش از نظامی شکر اندازتر و مرغش از داوود خوش آوازتر بود، به ناگاه نسیم عنایت نقاب از روی شاهدی برگرفت و خواجه دل که تا آن زمان محو دیدار باغ و مست و مدهوش آن لطافت بود چشمش به شکر خنده ای افتاد که:

تـــا کــمـــر از زلــف زره بافته ............... تـــا قــدم از فـرق نمک یافته
تـــا نمکش بـــا شکر آمیخته ............... شــکر شــیرین نمکان ریخته
مست نوازی چو گل بوستان ............... تــوبه فریبی چو مل دوستان

مخزن الاسرار
و بدین سال سلطان عشق بر خواجه دل تاختن آورد و:
عشق آمــد عـقل او آواره شد ............... صبح آمد شمع او سجاده شد

مثنوی
عقل را دیو چیره دست عشق دیوانه کرد و به زنجیر جنون کشید و هیچ حیله سودمند نیفتاد و دل که می کوشید تا غم عشق را در پرده شادیهای دیگر پنهان کند نقش بر آب می زد و چشمه خورشید به گل میگرفت زیرا:
مــونـس غمخواه غم وی بود ............... چاره گر می زده هم می بود

مخزن الاسرار
چنانکه فرهاد وقتی عشق از وجودش فریاد بر آورد:
نشــاطی کــز غــم یـــارش جدا کرد ............... به صد قهر آن نشاط از خود جدا کرد

خسرو و شیرین
و کس چه داند که چه می گویم از آن دیدار که هزاران باغ بود و از آن شب که هزاران ماه بود و «ما ادریک ما لیلة القدر» تو چه دانی که شب قدر چیست:
من که از این شب صفتی کرده ام ............... ایـــن صفت از مــعـرفــتی کرده ام
بس کــه سرم بر سر زانو نشست ............... تـــا سـر این رشته بیامد به دست
ایــن ســفـــر از راه یـقین رفــته ام ............... راه چــنـین رو که چـــنین رفـــته ام

مخزن الاسرار
در «شب قدری چنین عزیز و شریف» خواجه دل به صحبت یاران همدم همه آرزوهای به دعا خواسته را به یک دم حاصل کرد و به دیداری رسید که به تنهایی جان جهان بود و همه خواسته ها را به یک نگاه بر می آورد:
یافت شبی چون سحر آراسته ............... خواسته هـای به دعا خواسته
آنچه هـمه عـمــر کسی یافته ............... هم نـفـسی در نـفـسی یافته

مخزن الاسرار
و ما به مجلسی بار یافتیم که عود و بخورش بوی پیراهن یوسف داشت و دیده ها را روشنی میبخشید؛ عشرتی بود آسوده از بازی روزگار و عیش و نوشی بی هراس قاضی و محتسب و مطرب می گفت:
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق ............... شــبروان را آشنـــايـیهـــاست بــا میر عسس

حافظ
حلقه در، خود پرده بیگانگان بود تا به درون راه نیابند و زلف حوریان و پریان حلقه پای دیوانگان عشق تا از زنجیر عقیله رهایی یابند؛ نوازندگان پرده شناس نواهای چالاک میزدند و از شاهدان پرده نشین بوی وفا به مشام می رسید. ناز خوبرویان از یک سو دامن از دست عاشق می کشید که رها کن و از سوی دیگر گریبان عاشق را گرفته بود که کجا می روی، زهره چنگ نواز از هیجان و شادی ضرب آهنگ را شکسته و پرشتاب کرده و به ادای درست رازهای ناگفتنی را در پرده راست می نواخت و ماهرویان در رقص و دست افشانی هر دم گوهر های بینش«و فصوص الحکم» از آستین می افشاندند. دوستان چنان به دیدار هم شاد بودند که خواب از دیده یکدیگر می ربودند و چراغهای فکرتشان از نور یکدیگر فروغ میگرفت. مرغ شادی نامه آزادی بر پای بست و چندان اوج گرفت که ثریا با هفت پر فروماند، و آن غرفه بهشتی که به پهنای هستی بود جایی برای نیستی نداشت و از این رو رخت عدم را که مایه نقصانها و بدیهاست در صندوق عدم انداختند؛ همه هستی بود و همه کمال بود و خوشتر آنکه در آن شب به کام دل یاران که میخواندند:
ببند یک نفس ای آسمــان دریچــه صبح ............... بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

سعدی
مرغ سحر خوان را سر در پر نهاده و بریان می کردند و آتش آن مرغ آبی بود که بر جگر عاشقان و خوش نمکان می افشاندند زیرا دیگر خروسی نبود تا به نغمه نا بهنگام شب عاشقان را سحر کند و حریفان گویند:
امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس ............... عشـــاق بــس نکرده هنوز از کنـــار و بوس

سعدی
در آن محفل چشم و ابرو و ناز و غمزه سخن می گفت از آنکه دهانها همه بسته بود و زبانها خسته و اهریمن به گوش تا از آن آیات عشق کلمه ای برباید و دستمایه فریب کند.

از هر نگاه هزار جان مي روييد و هر جاني دربتخانه مژگاني به عبادت مشغول مي شد. بوسه چون شراب صوفي افكن حريفان را از پاي درمي آورد و لب مسيحا به نفسي باز همه را زنده ميكرد:
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم ميكشت ............ مـــعــجـز عــيسويــت در لـــبشـــكرخــا بود

حافظ
و آن ترك شهر آشوب كه شاهدان همه زير دست اوبودند به هر سو تير غمزه مي انداخت تا هر كه را پيش تيرش جان سپر كرد بر گزيند وجور و جفا و ناز و عتاب مي كرد تا پايداري عاشقان را بسنجد و من كه ديگر با خواجهدل يكي بودم پيوسته مي گفتم:
تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت ............ تــا بــــاز چــه انـديشه كند رايصوابت

حافظ
تير را به جان خريدم و برق عتاب را چراغ راه وغبار ستم را توتياي چشم كردم و جفاها را عين وفا شمردم و با خويشگفتم:
قدمي كه برگرفتي به وفا و عهد و پيمان ............ اگـــر از بـــلا بتـــرسي قدم مـجازبــاشد

سعدي
گاه چون آب بر پاي سبزه خطش بوسه مي زدم و گاهدر آفتاب نگاهش جامه سپيد مي كردم و در آن مقام قرب با حيرت و خجلت دريافتم كه اوخود شيفته و مشتاق ماست و اوست كه ما را به هزار رغبت به خويش مي خواندو:
پــــر و بـــال مـــا كـمند عـشـق اوست ............ مو كشانش مي كشد تا كوي دوست

مثنوي
و اين لطيفه چنان مست و مدهوشم كرد كه دامنم ازدست برفت و:
كار من از طاقت من در گذشت ............ كــآب حيـاتم ز دهن در گذشت

مخزن الاسرار
و ندانستم كه شب وصل ما كي سحر شد و چه پيش آمدكه آنن ماه نو را از شيفتگان و ديوانگان باز نهفتند همين دانم كه آرزو داشتم آن شبتا صبح يا شام قيامت به درازا انجامد و روز غماز پرده در شب روشن وصل را به روزتاريك فراق بدل نكند:
چه ميگويم كه هست اين نكته باريك ............ شــــب روشــن مــيـــان روز تـــاريـــك

گلشن راز
و هزار دريغ و صدهزار افسوس كه:
روشــنــي آن شـــب چـــون آفــتــاب ............ جــويــــم بسيـــار و نبينم بــهخـواب
زان هـــمـه شـــب يــارب يــارب كنم ............ بـــو كـــه شبي جـلوه آن شـبكنم
جز به چنان شــب طربم خوش نبود ............ تا شب خوش كـرد شبم خوش نبود
آن شب و آن شمع نماندم چه سود ............ نيست چنــان شـد كه تو گويينبود

مخزن الاسرار
ـشــد كه يــاد خوشش بـاد روزگار وصال ............ خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتابكجا

حافظ
باري چون سحر تيغ زنان از راه رسيد و به مصداق «الوقت سيف قاطع» (وقت چون شمشير برنده است) رشته وصل ما را ببريد آهي آنچنان آتشيناز دلم برآوردم كه خرمن روز را خاكستر كرد و آهي آنچنان سرد كه چشمه خورشيد رافسرده و چون آفتاب روز بر زمهرير هجران تافت از ناودان مژگان آب بر ايوان چهره منجاري كرد و
بــانـــگ بـــرآمــد ز خــرابات من ............ كاي فلك اين است مكافات من

مخزن الاسرار

گويي روزگار كه رقيب عاشقان و محتسب رندان وديو حسود وكينه جوي آدميان است با آنكه عاشقان از بيم اهريمنان زبان بسته بودندو:
بــس احتياط كردند تــا نشنوند ايشان............ گويي قضا دهل زد بانگ دهل شنيدند

ديوان شمس
و فرياد بر آمد كه: خذوه و غلوه ثم ال الجحيمصلوه بگيريد و زنجيرش كنيد و به سوي دوزخش روان سازيد.
زگردون نعره مي آيد كه اينت بوالعجب كاري ............ كه سعدي را ز روي دوسـت برخوردارميبينم

سعدي

اين است قصه ديدار نظامي و حافظ و سعدي و مولانا و ديگر صوفيان صومعه قدس از باغ دل و گشت و گذار در گلشن راز و خلوت با ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت و اين است آن شب قدر و ليله اسراي كه عاشقان را برات آزادي بخشيده اند.

روز سپيدان نه شب داج بود ............... بود شب اما شب معراج بود

مخزن الاسرار

و اين است معني «سلام هي حتي مطلع الفجر» زيرا آن وصال و آن سلام و آن مستي و مدهوشي تا صبحگاه هشياري بيش نميپايد و به گفته شيخ محمود شبستري:

پــس هــر مستي اي باشد خماري ............... در اين انديشه دل خون گشت باري

نظامي در گوشه و كنار پنج گنج بارها از آن باغ باند كه باغهاي زمين خيالي از رنگ و بوي اوست و:

از گـل آن روضه بــاغ رفيع ............... ربع زمين يافته رنگ ربيع

مخزن الاسرار

به رمز و اشارت سخن گفته و گويي خاطره آن باغ و آن معشوق و آن ناز و عتاب را پيوسته پيش چشم داشته و با خيال آن عشقبازي كرده است:

خيال روي تو در هر طريق همره ماست ............... نســيم مــوي تـو پيوند جان آگه ماست

حافظ

از جمله در قصه معراج پيامبر كه رمزي از عروج انسان به كمال انسانيت است همه جابوي خوش آن باغ و آن باد شخنگوي و آن يار پر ناز به مشام مي رسد. البته گل و ريحان آن باغ ديده پيامبر را كه سرمه «مازاغ» داشت جز به نيم نگاهي به خود نكشيد از آنكه او يك جهت رو در يار كرده بود و

زان گل و زان نرگس كان باغ داشت ............... نــرگس او ســرمـــه «مازاغ» داشت

مخزن الاسرار

از سرخ و سپيد داخل آن باغ ............... بخش نـظـر تــو مـهـر «مازاغ»

ليلي و مجنون

و چون پيامبر از سرخ و زرد و دو عالم ديده فرو بست و به باغ رخسار معشوق رسيد تمام چشم شد از شهود و تمام دل شد از عشق و تمام رقص شد از شادي و تمام هيجان و حيرت شد از فر و شكوه و:

بـــه هر مـــويي تــنــش رقــصـــي برآورد ............... بـــه هر عضــوي دلـــش چـشمي برآورد

وز آن ديـــدن كــه حيــرت حــاصـلش بود ............... دلش در چشم و چشمش در دلش بود

خسرو و شيرين

و در آن خرابات بي خويشي از دست آن ساقي كه هر دو عالم يك فروغ روي اوست:

خورد شرابي كه حق آميخته ............... جــرعه آن در گـــل مـــا ريخته

مخزن الاسرار

جام آن شراب بخت و اقبال بلند آدمي است و ساقي آم معرفت و شراب عين عشق است و پيامبر به مصداق آن حديث كه خداوند به رسولش فرمود «عملك مالم تكن تعلم» (چيزي نماند كه تو را نياموزد) تمامي آن شراب را در كشيد و هيچ باقي نگذاشت.

جامش اقبال و معرفت ساقي ............... هيچ بــاقـــي نماند در بـــاقي

هفت پيكر

و هر كه در خرابات «قاب قوسين» از آن شراب حضور جرعه اي نوشيد به آن ديدار فرخنده رسيد و در آن فردوس جمال كه گفته اند:

تا بهشت رخت اي دوست تماشا كرديم ............... پشت بــر بـاغ گل و سبزه و صحرا كرديم

الهي قمشه اي

به چشم دل نظاره اي كرد بي اختيار فرياد بر آورد كه «يا ليت قومي يعلمون»، اي كاش مردمان ميدانستند:

چه شكرهاست در آن شهر كه قانع شده اند ............... شــاهبـــازان طـــريقت بـــه مـــقـــام مگسي

خافظ

و سودايي در سرش پديد آمد كه بي خبران را خبر كند و بدان باغ فرا خواند. نظامي نشان سخن پروران الهي را همين ديدار دانسته و رسالت آنها را دنباله رسالت انبياء خوانده است.

بلـــبل عـــرشنـــد ســـخن پروران ............... بــــاز چـــه مـــانــيـد بـدان ديگران

پـيش و پسي بــســت صـف اوليا ............... پـــس شـــعـــرا آمــد و پيش انبيا

اين دو نــظــر محـرم يــك دوستند ............... اين دو چـو مغز آن دگران پوستند

مخزن الاسرار

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است ................ یــا رب ایـــن تــاثـیر دولت در کدامین کوکب است

حافظ
بد نیست در این شب قدر هم مطلبی از نظامی بنویسم چون در اکثر کتابهاش شب معراج پیامبر رو توصیف کرده و به غیر از این چندین معراج دیگر هم (که شاید معراج خود او باشد) رو نیز شرح کرده مثل مقلاتی که با عنوان باغ دل در همین تاپیک نوشته شده و یا داستان گنبد سیاه در هفت پیکر و چندین معراج دیگر
چندی پیش مطلبی در مورد شب قدر نظامی خوندم و اون رو یاداشت کردم امروز خیلی دلم میخواست که اون رو اینجا بنویسم ولی هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم
برای همین فعلا به نوشتن چند بیت از شرفنامه در مورد معراج پیامبر اکتفا میکنم

پـــــس آنــگــــه قــلم بر عطارد شکست ................ کــه امـــی قـــلـــم را نــگیــــرد بــدسـت

طــلاق طـبـیعـت بـــــه نــــاهـــــیــــد داد ................ بــه شـــکرانــه قــرصی بـه خورشید داد

بـــه مـــریـــخ داد آتـــش خـشـم خویش ................ کـــه خشــم انـــدر آن ره نـمیرفت پیش

رعـــــونــــت رهـــــا کـــــرد بـــر مشتری ................ نــگــیــنــی دگــــر زد بـــر انــگـشــتــری

ســـواد ســفـیـنـه بــــه کــیــوان سـپرد ................ بــــه جــــز گـــوهــری پــاک با خود نبرد

بــپــــرداخـــت نـــزلـــی بـــه هـر منزلی ................ چـــنــــان کــــو فــــرو مــانـد و تنها دلی

...

در آن جـــــای کـــانـــدیشه نادیده جای ................ درود از مـــــحـــمــد قــبـــول از خــــدای

کـــلامــــی کــه بـــــی آلــت آمد شنید ................ لـــقـــایــــی کـــه آن دیـــدنـــی بود دید

چــــنـــان دیــــد کـــز حــضـرت ذوالجلال ................ نه زان سو جهت بد نه زیــن سو خیال

هـمــه دیـده گشت چـون نرگس تنش ................ نــگشــتـــه یـــکـــی خــــار پــیـرامنش

گـــذر بــر ســـر خـــــان اخــلاص کــــرد ................ هم او خورد و هم بخش ما خـاص کرد

دلـــش نـــور فـــــضــــــل الــهـی گرفت ................ یــتــیــمــی نــگــر تا چه شاهی گرفت

ســـوی عــالـــم آمـــد رخ افـــروخــتــه ................ هــــمــــه عـــالــــم عـــلــم در آموخته.

در اين گفتار كوتاه به مصداق سخن مولانا كه گفت:

عهد كردم كه چونكه بردم نام او ................ بــــاز گـــويـــم رمــزي از انعام او

به رمزي از غمزه فتان نظامي و چشم جادوي او كه كارواني از سحر سخن به دنبال دارد بسنده كرديم. مخزن الاسرار در سال ۵۷۲ به بهرام شاه سلجوقي هديه شده و بهرام شاه به نشان قدرداني هداياي بسيار از جمله پنج هزار سكه زر براي نظامي جايزه فرستاده است. مخزن الاسرار در كنار حديقة الحقيقة سنايي كه به بهرامشاه غزنوي اهدا شده از مهمترين منظومه‌هاي اخلاقي و عرفاني ادب پارسي است با اين تفاوت كه شيوه سخن سنايي با عطار و مولانا صيقل يافته و به مرتبه كمال رسيده است اما مخزن الاسرار نظامي در نوع خود تا امروز همچنان بي‌رقيب مانده و دعوي نظامي كه گفت:

تــيـــغ ز الـمــاس زبان ساختم ................ هر كه پس آمد سرش انداختم

مخزن الاسرار

همچنان راست آمده است، چنانكه از روزگار نظامي تا كنون منظومه‌هاي بسيار چون مطلع‌الانوار امير خسرو و روضة‌الانوار خواجو و تحفة‌الاحرار جامي و مجمع‌الابكار عرفي شيرازي و دهها منظومه ديگر در بحر سريع به اقتفاي نظامي سروده شده و يكي بدان پايه دست نيافته و نزديك نشده است و عجب آنكه مقلدان نظامي نيز خود بيشتر با فروتني تمام به برتري كلام نظامي اشاره كرده‌اند از جمله وقتي به اميرخسرو گفتند كه تو گويي با نفس نظامي زنده‌اي و اين همه سخن از اوست و آن تو چيست پاسخ داد:

احسنت زهي سخنور چُست ................ كــز نكـته دهان عاليم شست

مــي‌داد چــو نـظم نامه را پيچ ................ بــاقــي نـگـذاشت بهر ما هيچ

و به نشان اين حقيقت نسخه‌هاي متعددي از خمسه نظامي هست كه خمسه اميرخسرو را در حاشيه دور تا دور آن نوشته‌اند و رباعي زير در همين نكته سروده شده است:

هر كس كه دو خمسه را تمامي گردد ................ در مــلــك ســـخـن تمام و نامي گردد

در حــاشيه جاي شعر خسرو زانست ................ تــــا گـــرد سـر شــعــر نظامي گـــردد

مكتبي شيرازي يكي از شيفتگان نظامي در ليلي و مجنون خويش كه اوج سخن اوست از استاد خود چنين ياد مي‌كند:

آن خوش سخني كه وقت تحويل ................ پــيــغــمبر عــقــل راســت جبريل

چــــون او نــي خـــامـه پر نوا كرد ................ نــــه گــنــبــد چـــرخ پـــر صدا كرد

مـــن كـــان هنـــري همــاي ديدم ................ چـــون ســايــه بـــه بــال او پريدم

. و ديگران نيز هر يك به زباني همين معاني را باز گفته‌اند .

هفت پيكر نظامي


يكي از پنج گنج حكيم نظامي گنجوي مثنوي «هفت پيكر» يا هفت گنبد است كه بر گرد ماجراهاي بهرام‌گور ميگردد. از آن ماجراهاي شيرين يكي اين است كه بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه مي‌آورد و مهندسي شيده نام و خورشيد راي هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگ‌هاي سيارگان هفتگانه براي او بنا مي‌كند و بهرام آن عروسان نو خاسته را هر يك به تناسب رنگ رخسار در يكي از آن هفت گنبد مي‌نشاند و هر روز هفته را كه نزد پيشينيان هر يك به سياره‌اي تعلق دارد با يكي از آن عروسان به عيش و نشاط مي‌گذراند. روز شنبه منسوب به ستاره كيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يكشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين دارد. دوشنبه روز ماه است كه رنگ اصليش را سبز مي‌دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است كه جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دكان و بازار است و به عطارد (يا تير) كه دبير آسمان است و رنگش فيروزه است، تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتري است و رنگ آن صندل‌گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است كه چون الماس به رنگ سفيد در آسمان مي‌درخشد. بدين سان اين هفت گنبد از سياه تا سفيد همه رنگ‌ها و از كيوان تا زهره همه سيارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان‌ها را در بر مي‌گيرند و به زبان رمز تمامي قصه آفرينش را از سياه كه رمزي از اسم باطن يا مقام ذات الهي و خلوت ابدي شاهد هستي با خويش است، چنان كه شيخ محمود شبستري گفت:

سياهي گر ببيني نور ذات است ............ بـه تـاريكي درون آب حيات است
تا سفيدي كه ظهور كامل همه رنگ‌ها و تجلي اسم ظاهر از اسماي حسناي الهي است، باز ميگويد: سياه همه رنگ‌ها را درخود نهفته است و هيچيك را باز نمي‌تابد، از اين رو رمز سكوت مطلق و غيب مطلق و مقام لااسم يا عنقاي مُغرب «شهريار در پرده»، و امثال اين گونه تعبيرات است و سفيد همه رنگ‌ها را باز مي‌تابد و چون روز همه چيز را آشكار مي‌كند و رمز جمال الهي است كه نور آسمان و زمين است و به هر طرف رو كنند چهره اوست. بهرام هر روز هفته را به يكي از هفت گنبد مي‌رود و بانوي آن گنبد به تناسب آن روز و ستاره و رنگ آن، افسانه‌اي از اقليم زادگاهش براي بهرام حكايت مي‌كند. از جمله روز شنبه كه منسوب به زحل است و رنگش به سياهي مي‌زند، بانوي سيه چرده هندي در گنبد سيا، افسانه عجيب پادشاه سياه‌پوش و شهر سياه‌پوشان را براي بهرام نقل ميكند و روز سه شنبه كه منسوب به بهرام و رنگش سرخ است بانوي سرخ روي سقلابي، در گنبد سرخ داستان شيرين خواستگار سرخ‌پوش را براي نشاط و سرخ‌رويي بهرام باز مي‌گويد،كه فشرده آن چنين است:

بهرام لباس سرخ پوشيده و به گنبد سرخ نزد عروس گلچهره آن گنبد رفت و از آن سرخ سيب شهدآميز افسانه‌آي نشاط انگيز خواست.
در روزگار پيش در خطه روس، شهري بود چون عروس زيبا و آراسته كه پادشاهي داشت عمارت ساز و رعيت نواز. اين پادشاه دختري داشت ناز پرورده كه:

رخ بــه خــوبي ز مـاه دلكش‌تر ................. لب به شيرين از شكر خوش‌تر

زهــره‌اي دل زمشتـــري بـــرده ................. شكر و شمع پـــيش او مـــرده

هفت پيكر

اين دختر صاحب جمال، صاحب كمال نيز بود و:

بجز از خوبي و شكــر خندي ................. داشـــت پــيــرايــه هنرمندي

دانش آمـوخته ز هـر نسقي ................. در نــوشته ز هـر فني ورقي

خوانده نيرنگنامه‌هاي جهان ................. جــادوييها و چيــزهاي نـهان

هفت پيكر

و چون در جمال و كمال بر همگان سر بود، البته به هر بي سر و پايي دست همسري نمي‌داد و چون در روزگار خويش طاق و يگانه مي‌نمود، جفت هر رهگذري نمي‌شد. از اين رو:

در كشيده نقاب زلب به روي................. ســر گشيده ز بارنامه شوي

هفت پيكر

باري آوازه در جهان افتاد كه شاه پري‌رويان و سرآمد حوريان گويي از آسمان به زمين آمده است؛ دختري كه در مهد ماه و خورشيد پرورش يافته و زهره خنياگر او را به شير عطارد پرورده است، و بدين آوازه رغبت مردمان بدو گرم شد و از هر سو به خواستگاري روان شدند و

اين به زر آن به زور مي‌كوشيد ................. و او زر خـــود به زور مي‌پوشيد

هفت پيكر

اما آن دختر خوب روي چون دست خواهندگان دراز ديد دستور داد تا بر فراز كوهي بلند حصاري محكم بنا كردند و در راه آن طلسم‌هاي خطرناك از پيكره‌هاي آهنين نهادند و در دست هر پيكر شمشيري بود كه به يك دم سر از تن رهگذران بي‌خبر جدا مي‌كرد و دروازه آن قلعه را نيز چنان ساخته بودند كه چون در آسمان پنهان و بي‌نشان بود. پس دختر در آن حصار پناه گرفت تا از دست خواستگاران مدعي در امان باشد و بدين سان بانوي حصاري لقب گرفت. اما در نهان چشم به راه جوانمردي بود كه يگانه آفاق و جفت آن طاق باشد.
باري:

آن پـــــري پـــيـــكـر حصــــار نشيـــن ................. بـــود نـــقـــاش كــــارخـــانه چـــيــن

چـــون قـــلم بـــه نقـش پــيوستـي ................. آب را چــــون صــــدف گـــره بستـي

از ســــواد قـــلـــم چـــو طــــره حـور ................. ســايــه را نقــش بـــرزدي بـــر نـــور

خــامــه برداشت پاي تا سر خويش ................. بــر پـــرنـــدي نگاشت پيــكر خويش

بـــر ســـر صورت پـــرنـــدســـرشـت ................. بــه خطي هــرچــه خوبتر بنــوشت

كـز جهان هر كه را هواي من است ................. با چنين قلعه‌اي كه جاي من است

گــو چــو پـــروانـــه در نـــظـاره نـــور ................. پـــاي در نـــه سخن مــگـوي از دور

هـــر كـــه را ايـــن نــــگار مــي‌بـايد ................. نـــه يـــكي جــــان هـــزار مـي‌بـايد

هفت پيكر

و در پايان آن پرند چنين نگاشت كه خواستگار مرا چهار شرط مي‌بايد: شرط اول آنكه مردي نيك‌نام و نكوكردار باشد. شرط دوم گشادن رمز طلسم‌ها و عبور از راه پيچ در پيچ آست تا به آستانه حصار رسد. شرط سوم آنكه دروازه حصار را پيدا كند تا شوي من به جاي ديوار از در وارد شود و چهارم آنكه چون آن سه شرط بجا آورد به شهر باز گردد و به قصر پادشاه رود، تا من نيز بدانجا آيم و از خواستگار حديث‌ها و اسرار هنر را جويا شوم

گــر جــوابم دهد چنان كه سزاست ................. خواهم او را چنان كه شرط وفاست

وآنــكه زيــن شــرط بــگــذرد تـــن او ................. خــون بـي شـــرط او بـــه گـــردن او

هفت پيكر

چون آن نقش بركشيد و شرط‌ها بنوشت، آن پرنده پرندسرشت را به غلامي سپرد و گفت:

بــر در شـهـر شــو به جاي بلند ................. ايــن ورق را بــه طاق در دربـنـد

تــا ز شهـري و لشگري هركس ................. افتدش بر چو من عروس هوس

بـــه چـنين شـــرط راه بــگيـــرد ................. يـــا شـــود ميـــر قـلعه، يا ميرد

هفت پيكر

غلام پرده را بر دروازه شهر نهاد تا عاشقان در او نگاه كنند و:

هــر كــه را رغـبت اوفــتــد خيزد ................. خون خود را به دست خود ريزد

هفت پيكر

جوانان خام طمع از هر سو به تمناي آن عروس گردآمدند و از گرمي جواني و سوداي ناپخته زندگاني خويش بر باد داند، و آنكه لختي كوشيد و اندكي دانست و چند طلسمي را بگشود در طلسمي ديگر جان باخت. چندان كه دور قلعه را به جاي ديوار با سرهاي مدعيان آراستند و هر چند غيرت عشق هر دم ندا مي‌كرد كه:

در زلف چون كمندش اين دل مپيچ كآنجا ................ ســرها بريده بيني، بي‌جرم و بي‌جنايت

حافظ

هر روز زمره‌اي ديگر بهعشق سر بر مي‌آوردند و در هواي آن معشوق بر خاك مي‌آفتادند.

روزي از روزها شاهزاده‌اي جوان و آزاده و زيرك و زورمند و خوب و دلير در آن حوالي به شكار آمده بود تا چون بهار شكفته و خندان شود و از قضاي روزگار به دروازه آن شهر رسيد و:

ديد يك نوش‌نامه بر در شهر................ گــرد او صدهزار شيشه زهر

هفت پيكر

گاه در جمال دختر نظر مي‌كرد و گاه در سر هاي بريده مي‌نگريست، گنجي ديد در دهان اژدها و گوهري در كنار نهنگ و:

گفــت از ايــن گـــوهر نـهنگ آويز ................ چون گريزم كه نيست جاي گريز

هفت پيكر

با خود گفت: اين همه سر در اين سودا به باد رفته است، سر ما نيز رفته گير. اما اين پرند را شايد پريان براي مشتريان غافل بسته‌اند و:

پيش افسون اينچنين پريي ................ نتــوان رفت بي‌فسون‌گريي

هفت پيكر

هر بامداد با دلي پر درد به شهر مي‌آمد و آن پيكر نو‌آيين را كه هم قصه شيرين و هم گور فرهاد بود از نو مي‌نگريست و داغ عشق تازه مي‌كرد. و از هر سو چاره سازي مي‌جست تا آن بندهاي سخت را از وي سست كند و آن حصار ر رخنه‌آي بگشايد:

تـــا خبـــر يــافت از هنــرمندي ................ ديـــو بندي فـــرشتــه پيـوندي

بـه همه دانشي رسيده تمام ................ در همه توسني كشيده لگام

هفت پيكر

پس بدين خبر دل خوش كرد و:

ســوي سيمرغ آفتــاب شكوه ................ شد چو مرغ پرنده كوه به كوه

هفت پيكر

تا او را يكه و تنها در غاري يافت. ديدارش چون بهار و گفتارش چون گلزار. پس:

خـدمتش را چو گل ميان بربست ................ زد به فتراك او چو سوسن دست

هفت پيكر

و آن حكيم از حساب‌هاي پنهان و طلسمات پيچ در پيچ عالم آنچه مناسب ديد با او گفت و جوان با توشه‌اي از دانايي و بينايي از كوه به شهر آمد. نخست جامه سرخ پوشيد كه به خونخواهي آمده‌ام و آرزوي خود به كناري نهاد و«

گفت رنـج از بـراي خود نبرم ................ بلكه خونخواه صدهزار سرم

هفت پيكر

و بدين همت تيغ در دست به سوي آن حصار و آن طلسمات بيرون آمد و چون آوازه در افتاد كه شير مردي به دادخواهي برخاسته است، هر كس شنيد همت وخواست خويش در كار او بست و جوان با نيرويي شگرف به طلسمات نزديك شد، وردي بخواند و افسوني بدميد و يك يك طلسم‌ها را بشكست تا بدان حصار بي‌‌دروازه رسيد. پس دهل برگرفت و بر گرد حصار بگشت و هر جاي دهل زد و بازتاب صدا بيازمود، تا دروازه را بيافت و بگشود. چون بانوي حصاري از اين واقعه خبر شد به نشاط آمد و جوان را آفرين كرد وگفت: اكنون بايد به سوي شهر و بارگاه پدر شوي تا من نيز بدانجا آيم و از تو اسرار نهفته را جويا شوم. چون جوان به دروازه شهر رسد، نخست آن صورت پرند سرشت را از طاق دروازه برگرفت و دستور داد كه آن سرهاي بريده را با تن‌ها قرين كنند و به خاك سپارند و شهريان نثارافشان و سرود خوانان سوگند خوردند كه اگر شاه از اين پيوند سرباز زند او را تباه كنيم و جوان را به شاهي نشانيم:

كان سر ما بريد و سردي كرد ................ وير سر ما رهاند و مردي كرد

هفت پيكر

ي عروس زيباروي كه در دل از پيروزي شوي شادمان بود به شهر آمد و داستان جوان دلير را با پدر گفت كه چگونه شرط را به انجام رسانده و تنها شرط چهارم مانده است:

شاه گفت كه شرط چهارم چيست ................ شـرط خوبــان يكي كنند نه بيست

هفت پيكر

دختر گفت صبحگاه او را به مهماني فراخوانيد و اكرام كنيد و من از پس پرده از وي پرسش‌هاي سربسته كنم تا بختش چگونه مدد خواهد كرد.

بامدادان مجلس آراستند و خوان زرين نهادند و بزرگان شهر از راستگويان و درستكاران فراخواندند و شاهزاده را بر خوان بنشاندند:

از بسي آرزو كه بر خوان بود ................. آن نه خوان بلكه آرزودان بود

هفت پيكر

آنگاه دختر از پس پرده چون لعبت‌بازان طراز بازي آغاز كرد. نخست از گوشوار خود در لؤلوي خرد برگرفت و به خازن سپرد كه اين نزد مهمان برد و پاسخش بگير و بياور. جوان آن دو لؤلؤ را با سه لؤلؤي خرد ديگر قرين كرد و هر پنج را به نزد دختر فرستاد كه پاسخش اين است. دختر كه با شگفتي پاسخ را درست يافته بود. آن پنج لؤلؤ را در هاوني نهاد و با شكر بياميخت و در و شكر را چندان بسود كه چون غبار شد. پس باز آن لؤلؤ و شكر سوده را نزد مهمان فرستاد كه پاسخ گوي. مهمان باز نكته را ديافت و جامي شير طلب كرد و آن سوده را در جام ريخت و بياميخت و باز فرستاد. دختر باز پاسخ سنجيده شنيد. آنگاه شير را خورد و ذرات ته نشين لؤلؤ را خمير كرد و به ترازو سنجيد و ديد كه يك سر موي كم نشده است. پس انگشتري از انگشت خود بيرون آورد و براي مهمان فرستاد. مهمان انگشتر بگرفت و در انگشت خويش كرد. سپس دري جهان افروز و بي‌همتا همچون شبچراغ از گنجينه خود بدر كرد و براي دختر فرستاد. دختر گوهري همسنگ آن درخزانه خود بيافت و هر دو را براي جوان باز فرستاد. جوان نظري در آن دو گوهر همسنگ كرد و آن دو را از يكديگر باز نشناخت. پس مهره ارزق از غلامان خواست و آن مهره بر دو گوهر بياويخت و بفرمود تا به نزد دختر برند. اين بار فرياد آفرين از پس پرده برخاست و دختر با پدر گفت:

هــمسري يـافتم كه همسر او ................. نيست كس در ديار و كشور او

مــا كه دانا شديم و دانا اوست ................. دانش مــا بـه زير دانش اوست

هفت پيكر

پدر گفت زهي شادي و فرخندگي، اما پرده بردار و اين رازهاي نهفت با من در ميان گذار. دختر گفت: در آغاز با او گفتم كه اين دو روزه عمر اگر چه گوهر است، اما چه فايده كه خرد و ناچيز است و او كه سه مرواريد خرد بر آن افزود در پرده گفت: اگر عمر دو روزه پنج روزه شود باز چون در گذر است تفاوتي نيست،

اگر صد سال ماني ور يك روز ................. ببايد رفت از اين كاخ دل‌افروز

خسرو شيرين

من كه پاسخ درست يافته بودم آن پنج مرواريد را با شكر در هاون كوفتم و در آميختم و:

گفتم ايـــن عــمر شهوت آلوده ................. چو در و چون شكر بهم سوده

بـــه فــسون و بــه كيميا كردن ................. كـــه تــواند ز هــم جـــدا كردن

هفت پيكر

و او با افزودن شير مرواريد عمر را از شكر شهوت جدا كرد و من آن شير بخوردم و ديدم كه ذره‌اي از آن در كم نشده‌است. پس از آن حكمت و داناي در شگفت شدم و او را به همسري برگزيدم و انگشتري خود به نشان رضايت بر اين پيوند بدو فرستادم و او انگشتري بي‌درنگ در انگشت كرد كه به منت پذيرفتم، آنگاه آن مرواريد بي‌بدل را فرستاد يعني كه مرا چون اين گوهر جفت نخواهي يافت، و من كه مرواريد همسنگ با آن قرين كردم، گفتم كه: جفت او منم و او چون سومي بر اين جفت نيافت مهره آبي رنگ براي دور كردن چشم بد بر آن افزود و من آن گردنبند را به نشان عهد و پيوند همسري به گردن آويختم. پدر از آن هوش و دانايي مدهوش شد و:

كــرد پــيـــرايــه عــــروســـي راسـت ................. سرو و گل را نشاند و خود برخاست

هفت پيكر

اين صورت داستان است كه كودكان و نوجوانان بلكه ميانسالان و پيران را مجذوب مي‌كند و اينك گوشه ابرويي از سيرت داستان كه جويندگان حكمت و عرفان را كوكب هدايت تواند بود و پويندگان راه هنر را خضر و الياس تواندگشت
اين داستان از نگاه عارفان روايتي شاعرانه ازقصه آفرينش است كه ماجراهاي آن از پرده زمان و مكان بيرون و جاودانه در كار رويدادن است. آن پادشاه حضرت احديت است كه پادشاهي كار ساز و بنده‌نواز است و آن دخترتجلي جمال اوست، چنان كه جلال الدين در داستان «شهروز و بهروز و افروز» در مثنوي،دختر پادشاه چين را تجلي جمال الهي تعبير كرده است و در ديوان شمس نيز بدين نكتهاشاره دارد: گيرم كه نبيني رخ آن دختر چيني ...................... از گردش او گردش اين پردهنبيني
و حافظ نيز به داستان دختر پادشاه چين و سفرشاهزادگان براي خواستگاري او و بازنيامدن آنها اشاره كرده و خود ر قهرمان داستانمعرفي كرده است:

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او ...................... زان سفـر دراز خــود عزم وطننمي‌كند
اين دختر ناز پرورد كه پرورده صد هزار نيازاست، چون آدميان را هر يك به گونه‌اي عاشق خود مي‌بيند، روي از همه نهان مي‌كند وسيمرغ وار در بلنداي كوه قاف در قلعه‌آي كه محراب جلال و حريم عزت اوست مقام مي‌كندو هفت طلس يا وادي يا هفت‌خوان يا هفت اژدهاي مردمخوار و امثال آن بر سر راهمي‌نهد. آنگاه خيالي از حسن بي مثال خود را بر لوح پرندگون آفرينش و اوراق آفاق وانفاس نقش مي‌كند و به زبان تكوين دعوتي عام مي‌كند از تمامي سوداگران عشق كه اگراين نگار خوش و شيرين حركات را مي‌جويند اين راه و اين نشان، اين شرط و امتحان. وبدين سان داستان مرغان و هفت شهر عشق عطار و حكايت دختر پادشاه چين در مثنوي وداستان سير و سلوك ترسا Pilgrim's Progress و قصه بديع و حيرت‌انگيز مهپاره ازادبيات سانسكريت و داستان گنبد سرخ و صدها قصه ديگر از اين دست كه در ادبيات وفرهنگ اقوام گوناگون بسيار يافت مي‌شود، همه نزد عارفان شرح مشكلات راه عشق و اوصافپهلواني است كه طلسمات نفس مكاره را گشودند و درهاي پنهاني آسمان معرفت را يافتند وبه پرسش‌هاي بي‌كلام و آزمون‌هاي علمي جهان پاسخ درست دادند و با بجاي آوردن همهشرط‌ها از مقام عاشقي به مرتبه معشوقي و محبوبي رسيدند.
اما هنر جويان را نيز از اين داستان پندها و عبرت‌هاست كه كار هنر را سهل نپندارند و چنان آرزويي را به اندك تكاپويي نجويند و بدانند كه:

نازها زان نــرگس مستـانه‌اش بايد كشيد ................ اين دل شوريده گر آن جعد و كاكل بايدش

حافظ

آن بانوي حصاري به تعبير ديگر همان عروس هنر است كه زهره خنياگر او را به شير عطارد پرورده است؛ يعني زيبايي و دانايي را بهم آميخته، همچون زهره از شادي و طرب سرمست و چون عطارد از دانش‌ها و فنون بسيار برخوردار. همچنين نيرنگ نامه‌ها و طلسمات و جادويي‌ها را كه در كار هنر به منزله فن و مهارت است همه را آموخته و روشن است كه اين شاهد طناز به هر ناز پرورد تنعم و لذت جوي عافيت طلب دست همسري نمي‌دهد، بلكه در حصاري بلند پنهان مي‌شود و از بار نامه شوي سرباز مي‌زند و آن نقش كه از جمال خود بر دروازه شهر آويخته كنايه از آن است كه عروس هنر هر دم در چشم مردم

تهيه وتلخيص (استا د صباح)  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:56  توسط کیانوش ولی نژاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
آرشیو موضوعی
مقالات علمی , پزشکی , پژوهشی
مقالات ورزشی
مقالات فرهنگی و اجتماعی
مقالات اقتصادی
گالری عکس
مقالات مختلف
مقالات تاریخی
بیوگرافی افراد مشهور دنیا
بخش ترکی (( TURK YAZILARY ))
طنز
تسلیحات نظامی
مشخصات معماری ابنیه های دنیا
خبرهای داغ
مشخصات اسلحه های انفرادی
آموزش کامپیوتر
تحلیلات نظامی
بخش ادبی
شناخت انواع مواد مخدر
آموزشی
مجموعه قوانین و آیین نامه های کشوری
سیاسی و جناحی ...!
پیوندها
سایت شخصی دکتر اکبر اعلمی
گذری بر ترکان ایران
سوته دلان
یادگاری تاریک
ِهشت
سایتی مفید
سایت خبرنگار شجاعی
سایتی جالب و دیدنی
عروسی در جاهای مختلف دنیا
متن کامل انجیل به زبان فارسی
قیمت وبلاگ شمادر بازار جهانی
مشخصات رده بندی سایت شما در اینترت
محاسبه قد و وزن ایده آل
رها
خبرگزاری پژواک ایران
سکوت من
روزنامه نگار زرد
كاغذ پاره هاي يك خبرنگار
انجمن روزنامه نگاران ایران
روزنامه نگار نو
خبرنگار آزاد
برگزيده هاي يك روزنامه‌نگار
نوشته هاي يك خبرنگار آزاد
جمعیت مبارزه با اعتیاد خراسان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


آمار وبلاگ

افراد آنلاين:
PageRank